حكيم ابوالقاسم فردوسى

1132

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

مرا اندرين دانش او داد راه * كه بيند همى اين جهاندار شاه به دو گفت رو پيش دانا بگوى * كزان نامور جاه و آن آبروى چرا جستى از برترى كمترى * ببد گوهر و ناسزا داورى پرستنده بشنيد و آمد دوان * بر خال شد تند و خسته روان ز شاه آنچ بشنيد با او بگفت * چنين يافت زو پاسخ اندر نهفت كه حال من از حال شاه جهان * فراوان بهست آشكار و نهان پرستنده برگشت و پاسخ ببرد * سخنها يكايك برو بر شمرد فراوان ز پاسخ بر آشفت شاه * ورا بند فرمود و تاريك چاه دگر باره پرسيد زان پيش كار * كه چون دارد آن كم خرد روزگار پرستنده آمد پر از آب چهر * بگفت آن سخنها ببوزرجمهر چنين داد پاسخ به دو نيكخواه * كه روز من آسانتر از روز شاه فرستاده برگشت و آمد چو باد * همه پاسخش كرد بر شاه ياد ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ * ز آهن تنورى بفرمود تنگ ز پيكان و ز ميخ گرد اندرش * هم از بند آهن نهفته سرش به دو اندرون جاى دانا گزيد * دل از مهر دانا بيك سو كشيد نبد روزش آرام و شب جاى خواب * تنش پر ز سختى دلش پر شتاب چهارم چنين گفت شاه جهان * ابا پيش كارش سخن در نهان كه يك بار نزديك دانا گذار * ببر زود پيغام و پاسخ بيار بگويش كه چون بينى اكنون تنت * كه از ميخ تيزست پيراهنت پرستنده آمد بداد آن پيام * كه بشنيد زان مهتر خويش كام چنين داد پاسخ بمرد جوان * كه روزم به از روز نوشين روان چو برگشت و پاسخ بياورد مرد * ز گفتار شد شاه را روى زرد ز ايوان يكى راستگويى گزيد * كه گفتار دانا بداند شنيد ابا او يكى مرد شمشير زن * كه دژخيم بود اندران انجمن كه رو تو بدين بدنهانرا بگوى * كه گر پاسخت را بود رنگ و بوى و گر نه كه دژخيم با تيغ تيز * نمايد ترا گردش رستخيز كه گفتى كه زندان به از تخت شاه * تنورى پر از ميخ با بند و چاه بيامد بگفت آنچ بشنيد مرد * شد از درد دانا دلش پر ز درد بدان پاك دل گفت بوزرجمهر * كه ننمود هرگز بما بخت چهر چه با گنج و تختى چه با رنج سخت * ببنديم هر دو بناكام رخت نه اين پاى دارد بگيتى نه آن * سر آيد همى نيك و بد بىگمان ز سختى گذر كردن آسان بود * دل تاج داران هراسان بود خردمند و دژخيم باز آمدند * بر شاه گردن فراز آمدند شنيده بگفتند با شهريار * دلش گشت زان پاسخ او فگار بايوانش بردند زان تنگ جاى * بدستورى پاك دل رهنماى برين نيز بگذشت چندى سپهر * پر آژنگ شد روى بوزرجمهر دلش تنگ تر گشت و باريك شد * دو چشمش ز انديشه تاريك شد